ملكه خير و ملكه شر يكديگر را در بلنداي كوهي ملاقات كردند.
ملكه خير گفت :
- روزت بخير باد !
ملكه شر جوابي نداد.
و ملكه خير گفت :
- شما امروز بدخلق شده ايد.
ملكه شر پاسخ داد :
- آري ، تازگي ها مرا با تو اشتباه مي گيرند ؛
مرا با نام تو صدا مي زنند ،
و آنچنان با من رفتار مي كنند كه با تو اند !
و اين براي من دلپذير نيست.
و ملكه خير گفت :
- اما مرا هم با تو اشتباه مي گيرند و با نام تو صدا مي زنند !
ملكه شر در حالي كه بر ناداني آدميان لعنت مي فرستاد ، از آنجا دور شد...
خاطرات سردرگم...