خرید بک لینک
یه زمانی شبیه خمیردندون خالی بودم!https://mazy-maze./post/102 ولی الان فکر کنم بیشتر آدامس نعنایی وایت هستم!خوشمزه و خُنُک و ادامه دار.........شایدم بعضیا دوستم نداشته باشند + یه بارم خواستم برا یکی خیلی کلاس بذارم، براش شربت نعنا درست کردم، تا خورد چشاش از حدقه زد بیرون اینطوری گفت این چی بووووود؟؟؟ خمیردندون توش آب کردی؟++ دیشبم تا ساعت ۱ونیم باهم بودیم، گفت که خیلی پشت سرم حرف زده اند... باعث شد دیشب تا صبح نتونم بخوابم ولی آخر سر هم گفت من پایه ام، هرکی هرچی میخواد بگهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 16:39

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میادانگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا می شه لحظه دیدن می رسههرچی که جاده ست رو زمین به سینه من می رسه.ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسماگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم.عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن توعمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تونه من تورو واسه خودم، نه از سر هوس می خوامعمر دوباره ی منی تورو واسه نفس می خوامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 16:39

چند شب پیش برای کمک به عوامل برنامه تلویزیونی میدان یار رفتم میدان حج (اصفهان) البته از صبح ما درگیر بودیم. دوباره عصر چینش و توجیه داشتیم.برنامه سنگین بود، تا ساعت ۱۲ونیم شب ضبط بود. تقریبا تا ۱ روی پا بودم، هزارتا لیوانم آب خوردم! از اون شب دوباره بدنم به هم ریخته! هی هم این آقای ...... (مجری) سوتی میداد ضبط را قطع میکرد! کارگردان هم بنظرم مدیریتش خوب نبود. شایدم چون جوان بود بعضی عوامل زیر بارش نمی‌رفتند. خصوصا تهرانیا اینجوری اند که میرن شهرستان، احساس میکنن از دماغ فیل افتادن، یه دفعه میبیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 16:39

اون پستی که لینکشو پست قبل گذاشتم، روزی که رفته بودیم یکی از انجمن های سرشناس شهرمون، دعوت کردند از "بی تو" رفت نشست پشت تریبون و ابتدا کرد دف بنوازه و اون شعر را بخونه:انگاری افتاده به جونم خوره حالم از این شهر به هم میخوره......بعد که تمام شد، مجری اومد و خاطره ای گفت که تو فلان برنامه، فلان استاد خواسته بیت اول این شعرو بگه و شعر از بی تو هست، اشتباها خونده:حالم از این یی تو به هم میخوره! :)و همه خندیدند، البته من گاهی فکر میکردم این تماما شوخی نبوده و شاید نمودی از واقعیت هم بوده باشه...از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

رو به گندمزارها می آیی ای مولای گندمگون!آیه ی صلحند چشمان شما - "والتین و الزیتون" - ابروانت خط نستعلیق خطاطی زبردستندآخرین بیت از غزل هایی خیال انگیز و یکدستند ♡بیت آخر حالتش این است ، غافلگیر خواهد کردناز دارد ، می رسد ، هرچند شاید دیر خواهد کردنرگس اینجا غرق در ترکیب خالت با لب است امشب"آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است" امشبدارد از بالا محمد(ص) هم خودش را در تو می جویدمی زند بر شانه های حیدر(ع) و باشوق می گوید :مثل زهرا(س) می شود از دور ، چشمش را که می بنددخوب با دقت نگاهش کن علی(ع) ! مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

For my friendOf the race that knows Joseph Yes, friend! The truth is that wholesome hearts gravitate toward light, God, and iate purity, while ailing hearts tu their attention to darkness... We are all kin—sharing the same father, Adam, and mother, Eve—yet some have severed themselves from this iate human nature, cutting the ties of lineage to Adam to join the ranks of Satan’s kin. Many others, meanwhile, wander aimlessly... Yet, there remain so many whose energy is positive and radiant—pادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

داداش کوچیکه م (بین برادرا کوچکتره ولی از من بزرگتره) یه تابستون خیلی کار سرش ریخته بود، باید کلی نقشه با اتوکد آماده میکرد، منم چون عاشق کامپیوتر بودم، گفتم بده منم کمکت کنم، گفت تو که بلد نیستی، گفتم بهم یاد بده زود یاد میگیرم. کاری که می‌خواست به من بده را بهم یاد داد،سال بعدش یکی از درس هایی که باید میگذروندیم اتوکد بود، بچه ها کلا با اینجور درسا خیلی مساله دارند، برعکس من عاشق مثلثات و محاسباتش بودم همیشه، از طرفی تو محاسبه نقاط هم خیلی خوب بودم، داداشم بهم کلید ترکیبی ها را یاد داده بود وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:06

دیروز دوشنبه سوری گرفتم، شانس که نگوووووو اصن باقلوا۱۰۰ گیگ اینترنت در ۱۲ ساعت! شانس بعدی هم که دوغش بود (اصفهانیا باقلوا را با دوغ ترش میخورند) قرار بود ساعت ۱۷ تمام بشه، همراه اول فکر کنم ساعت جهانی حساب کرد تا ساعت شیش عصر ادامه داشتولی درکل خالصش را بخوام حساب کنم، شاید ۲ساعت هم استفاده مفید نکردیم! کلش ۷ گیک استفاده شدنت جواب نمیداد که بخوایم با چند تا گوشی وصل بشیم، و با گوشی خودمم زیاد نتونستم...فقط کار مهمم این بود که برگشتم به اصالت خودم و دو قسمت ۴ و ۵ هری پاتر را با کیفیت بالا دانلودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

وای دیروز وسط کار لباسشویی برق رفتآییییی دلا بسوزه برا اون وقت و ساعتی که ۲ساعت تماااااام در لباسشویی بسته، و لباسها در آب داغ ......وقتی برق اومد ماشین لباسشویی انگار نه انگار برقا رفته، اصلا به رو خودش نیاورداتوماتیک ادامه راهشو رفت!و امروز من موندم و یه عالم لباس اتو لازم از همین الان: آیییییی دستم، وااااای شونه م .پ ن : کامنتای پست قبل برام جالب بود، تقریبا همه درمورد تیتر نظر داده بودند و هیچ کس انگار دیگه بقیه شو نخونده بودنمیگم نخوندینا ولی شکم جزو عجیب ترین و شوخ ترین قسمت های بدنه که اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

نوشتنت بوی بهار می‌دهد...

وقتی به دیدنم می آیی، گرم ترین لحظه های تابستانی هم بهشتی می شوند...

غریبه آشنا

لبخندهات غم ها را از دلم می تکاند،

و اینکه میدانم تو هم لحظه ای به آرامش رسیده ای،

حس خوب زندگی را برایم تداعی می‌کند...

بهترین رفیق

آشناترین غریبه با من

همیشه بنویس

و همیشه بخند

تا درخت های این حوالی

همیشه پر شکوفه باشند ♡

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

میدونستید فرانسوی ها، تو فرهنگشون اینطوره که همه را به اسم اول صدا میکنن؟ مثلا حتی یه وقت میری دانشگاه، استادت را به اسم کوچیک صدا میکنی اینو خیلی وقت پیش تو کتاب سفیر خوندم.حالا ما هم اینطور بودیم که پشت سر استادا که حرف میزدیم اسم کوچیک شون را و یا حتی با اضافه کردن "جون" و این‌چیزها میگفتیم، ولی نه دیگه تو رو طرف! یه استادم داشتیم خیلی جوان بود، ولی بشدت جدی!اسمش رحمان بود، یه بار بچه ها دور کلمه رحمان بسم الله بالای تابلو را خط کشیده بودند، تا دید یه لحظه اومد بزنه زیرخنده ولی خیلی خودشو کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 17:00

سلام. برای هرکس در زندگی زمانهایی پیش میاد که دیگه انگار داره له میشه واقعا. البته کم و زیاد داره، ولی گاهی واقعا خیلی سخت میگذره...من پارسال یه اتفاقی برام افتاد که واقعا خیلی سخت گذشت...البته ۲،۳ سال درگیر بودم تقریبا... و تا جایی که میشد با توکل به خدا و جملات انگیزشی الهی، ردش میکردمواقعیت اینه که ما صاحب داریم، مثل اون کسانی نیستیم که تق به توق بخوره به فکر خودکشی بیفتیم... تا میشه میگیم باید تحمل کرد... و خدا هم هرکس را بخواد بالا ببره بیشتر فشار بهش وارد میکنه تا ببینه ظرفیتش چقدره و کجا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 17:18

دور بود و خواستنیسیب سرخی بود بر بلندترین شاخه ی درخت...بلندترین شاخه ی درخت به عشق پاکمان،سر فرود آورد !_________________________یه مـن یه تـو یه فاصلهنه نشد!یه من بی تو یه فاصلهبازم نشد!بی من یه تو یه فاصلهنــــــــــــــــه  نشد !!!یه منیه توبــــــی فــــاصــــلــــهحالا شد...:-)_________________________دنیایی دارم فراتر از دنیاهای دیگر که با تمام خوب و بدش دوستش می دارم. لذت هاش پتانسیل شادی های زندگی م می شوند و تلخ کامی هاش، پختگی و تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 17:18

حدود ۱۴سال پیش، یه متنی توی همین وبلاگ نوشتماین چندروزه خیلی یاد جمله آخرش میکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 23:54

من همان روزها زمین خوردمپا شدم، باز هم زمین خوردمپا شدم، باز هم زمین خوردمپا شدم، باز هم زمین خوردمشانه ها مو به مو شمردندممو به مو رو به رو سیاه شدمچاله کندم خودم زمین بخورممن خودم چاله چاله چاه شدممن دلم بال و پر نمی خواهدخو گرفتم به خاک های سیاهمن دل چاهی ام که خشکیدهمن کجا دیدن دوباره ی ماه؟!راستش... حرف هام هذیان بودمن دعا کرده ام شبی در تب:کاش باران ببارد و این چاهماهِ خود را بغل کند هر شبرضا طبیب زادهقسمت هایی از شعر "بعد از آن روز سرد و بی پایان" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 9:48

صفحه بندی