برای دوست

خرید بک لینک

سلام. برای هرکس در زندگی زمانهایی پیش میاد که دیگه انگار داره له میشه واقعا. البته کم و زیاد داره، ولی گاهی واقعا خیلی سخت میگذره...

من پارسال یه اتفاقی برام افتاد که واقعا خیلی سخت گذشت...
البته ۲،۳ سال درگیر بودم تقریبا... و تا جایی که میشد با توکل به خدا و جملات انگیزشی الهی، ردش میکردم
واقعیت اینه که ما صاحب داریم، مثل اون کسانی نیستیم که تق به توق بخوره به فکر خودکشی بیفتیم... تا میشه میگیم باید تحمل کرد... و خدا هم هرکس را بخواد بالا ببره بیشتر فشار بهش وارد میکنه تا ببینه ظرفیتش چقدره و کجا دیگه رد میده، که اون موقع مساله حل میشه

پارسالم به شکل عجیبی، یه رفیق شهید پیدا کرده بودم از اول سال... اون زمانی که اتفاقی افتاد که دلم میخواست دیگه زنده نباشم، رفیق شهیدم اومد جلوی چشمم!

اون موقع که دیگه انگار نفسم بالا نمیومد! فقط با نگاه کردن به عکسش و ریز ریز اشک ریختن، تو دلم باهاش حرف میزدم...
همون شب ارتباطم دادند با قرآن روزانه همراه با معنی، خیلی واقعا موثر بود

یه شب دیگه که خیلی حالم بد بود، همون پارسال، بعد از اون اتفاق اولیه، که هربارش که اتفاق جدیدتری میفتاد، انگار هزار برابر بدتر بود، و من مونده بودم از کجا اینقدر ظرفیت آوردم که میتونم تحمل کنم!!!

اونجا که دیگه از عالم و آدم نا امید شده بودم، رفتم تو راه پله خونمون، رو موکت و رو پله خوابیدم! تا صدام به بقیه نرسه
باز عکس شهدا را جلوم گذاشته بودم و این بار با هرکدوم یه چیزی میگفتم،،، البته مثل دفعه قبلی با اشک و صحبت قلبی

اونم بهرحال گذشت و چندروز بعدش برگ برنده افتاد دست من!
و تقریبا اون مشکل سلسله وار، به لطف خدا بطور کامل حل شد...

البته فعلا که تا اینجاش اینطور بوده... اگه بخواد دوباره از جای دیگه سر باز کنه نمیدونم

.

هرچند من آدم بامعرفتی نبودم، ولی اونا معرفتشون خیلی زیاده

بنظرمن برای امثال خودم که خیلی کوچک هستم، حتی زشته اسم ائمه را بیارم! بنابراین تا بشه با همون رفقای هم عصرمون قضایا را حل میکنیم وگرنه اگه کسی بتونه ارتباط بگیره، با مثلا حضرت زهرا یا حتی حضرت ام البنین، که دیگه واقعا عالی میشه

راستی اینم بگم که زمانی که تقریبا مشکلی که گفتم حل شده بود، خدا یه دوستی را سر راهم قرارداد، طبیب بود، خانم هم بود البته، خیلی اتفاقی و دوستانه، وضعیتم را بررسی کرد، بعد با دیدن اوضاعم گفت ارام گریه میکنی، بلند گریه کن، یا با یه دوست درددل کن... درکل میگفت توی خودت نریز مشکلاتو

یکی از دلایل من برای برگشت به وبلاگ همین بود، گفتم اینطوری حداقل یه سری فکرای اضافه را خالی کنم دیگه. دیگه هنری نوشتنم برام زیاد مهم نبود، فقط میخواستم خالی شم... البته که دوباره با دوستان هنرمند مرتبط شدم و باز سعی ام اینه که از چشمه هایی که بلدم استفاده کنم تا برای بقیه قابل تحمل و جذاب باشه

و الان بعد اینهمه سال که برگشتم، دارم میبینم واقعا چقدر عشق به وبلاگ و رفقای وبلاگی تو وجود ماها نهادینه شده

بخاطر بهتر کردن حال خودم برگشتم ولی نمیخوام فقط به فکر خودمم باشم... رفقایی که تو این گوشه ی خلوت دنیا پیدا میشن، تقریبا همشون همینطور مثل خودم هستند؛ کسی که خیلی دلتنگ و دلگیره، و جایی دنج تر از اینجا پیدا نکرده... کسی که اومده دوست ها و دوستی های جدیدی پیدا کنه، که ندیده رفاقت می‌کنند و ماشاءالله همه هم هنرمند

خدا برای همدیگه حفظمون کنه

خاطرات سردرگم...

ما را در سایت خاطرات سردرگم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 17:18

صفحه بندی