
xa0 xa0 ملكه خير و ملكه شر يكديگر را در بلنداي كوهي ملاقات كردند. xa0 ملكه خير گفت : - روزت بخير باد ! xa0 ملكه شر جوابي نداد. xa0 و ملكه خير گفت : - شما امروز بدخلق شده ايد. xa0 ملكه شر پاسخ داد : - آري ، تازگي ها مرا با تو اشتباه مي گيرند ؛ مرا با نام تو صدا مي زنند ، و آنچنان با من رفتار مي كنند كه با تو اند ! و اين براي من دلپذير نيست. xa0 و ملكه خير گفت : - اما مرا هم با تو اشتباه مي گيرند و با نام تو صدا مي زنند ! xa0 ملكه شر در حالي كه بر ناداني آدميان لعنت مي فرستاد ، از آنجا دور شد...
ادامه مطلب
xa0 سه روز لمس زندگی سه روز دلدادگی سه روز بی قراری سه روز خودم... و او ! xa0 ** تولدم مبارک ** xa0...
ادامه مطلب
xa0 xa0 شب که به نیمه میرسه، نفس ها هم مد میکنند و صداها رگ می گیرند؛ درست مثل صدای تو، وقتی نیمه های شب از اونطرف خط تلفن باهام حرف می زنی و من لابلای رگ های صدات پرپر می زنم! باورم نمیشه این کسی که حالا دیگه تمام زندگی من شده ، همونیه که روز اول نزدیک بود باهاش یه دعوای حسابی راه بندازم! همونی که تو دلم "بچه پررو" صداش کرده بودم! همون که آینه ی ماشینشو روی چشمای من تنظیم کرده بود و من مجبور شده بودم تمام مسیر، خیابونو نگاه کنم! باورم نمیشه این مردی که تکیه گاهم شده و نفسم به نفسش بسته است ، هم...
ادامه مطلب