خرید بک لینک

چند شب پیش برای کمک به عوامل برنامه تلویزیونی میدان یار رفتم میدان حج (اصفهان) البته از صبح ما درگیر بودیم. دوباره عصر چینش و توجیه داشتیم.

برنامه سنگین بود، تا ساعت ۱۲ونیم شب ضبط بود. تقریبا تا ۱ روی پا بودم، هزارتا لیوانم آب خوردم! از اون شب دوباره بدنم به هم ریخته!

دوباره غرغر!

هی هم این آقای ...... (مجری) سوتی میداد ضبط را قطع میکرد! کارگردان هم بنظرم مدیریتش خوب نبود. شایدم چون جوان بود بعضی عوامل زیر بارش نمی‌رفتند. خصوصا تهرانیا اینجوری اند که میرن شهرستان، احساس میکنن از دماغ فیل افتادن، یه دفعه میبینی طرف یه فیلم بردار پیزوریه روهم رفته ۵سالم سابقه نداره، یه جور با آدم حرف میزنه میگه من از عوامل صداوسیمای تهرانم!!! نکشی مون! فکر کرده ما تهران ندیده ایم! کجا بودی ۲۰ سال پیش که من تهران با این بازیگرهایی رفیق جینگ بودم که الان برا دیدن و فیلم گرفتن ازشون بال بال میزنی!

مجری مونم که دیگه هیچی... چشمش به این تهرانیا افتاد و ...! از همون چندسال پیش هم که با این اقای مجری آشنا شدم، تو همون برخورد اولیه چندشم شد! هنوزم با اینکه ظاهرا اخلاقش خوبه ولی من خوشم نمیاد! البته مهم نیست، هرکس یه طوریه، منم حق ندارم قضاوت کنم و الانم اسم نمیارم، ولی خب خودم یکم سر انرژی ها حساسم.

صفراویه، پر از ادعا! البته توهین به صفراوی ها نباشه، همه جا همه طور آدمی هست... یکی هم مثل آقا احسان خودمون صفراوی هست ولی نهایت تجربه و فهم و درک!

شانس ما یکی از مسئولان اونجا هم همینطور بود، آخر نفهمیدم مسئول تامینه، عملیاته، مربی آموزش نظامیه، چیه... با یه من عسل نمیشد باش کنار اومد! میگفتن تازه دوماده و خانمشم اونجا مسئولیت داشت. خب حالا مگه بقیه آدما چی اند که انقد خودتونو میگیرید! البته بسیجی عملیاتی هم داریم مثل آقای کاشی عزیز که هم خودش هم خانواده ش متواضع و نهایت مهربانی!

تو مجری ها هم با اینکه خوب زیاد داریم، ولی یکی هم مثل آقا سید نجم السادات، خانواده دار، فرهیخته، باشخصیت، تازه دوماد... وقت برنامه های شلوغ هم میپره بالا موتور و دِ برو! همه چیز که به قیافه و ادعا و شاسی بلند نیست، وسط کارم هی گاف بدی مردم معطل بشند!

.

حالا اون وسط یهو یه خبرنگار خانم و فیلمبردار جلوم سبز شدند و نه اجازه نه هیچی، صاف دوربین منو گرفت و خبرنگار وایساد ازم پرسید مردم چه کار کنن کمک دولت کنن که تو جنگ پیروز بشیم؟! من از خستگی درحال مرگ بودم، هنوز نفهمیده بودم چطور شد! یه لحظه شتابان شرایط و سوال را تحلیل کردم و یه جواب چرت و پرت دادم، چرت ترین جواب عمرم بود! یهو گفتم ببخشید خراب شد، گفت نه خیلی هم خوب بود، دوباره سوال پرسید! دوباره یه جمله ضایع گفتم و بعدم گفتم ببخشید من خیلی خسته ام! گفت باشه عزیزم خیلی هم خوب بودی! انگار میخواست بهم اعتماد بنفس بده!

ول کنید ما اعتماد بنفس نخواستیم! فکر کردید این آدمی که خسته یا بیماره، همیشه همینطور بوده؟؟!! نمیدونی از صبح وسط معرکه بودم، فکر کردی ساعت ۹ونیم اومدم یه ساعت بمونم و برم، شام و ناهارم هم ردیف...! بیخیال ! ماها کی میخوایم یاد بگیریم دیگران را قضاوت نکنیم! شاید خودمم الان دارم اون مردم زحمت کش که پای اعتقادشان ایستادن را قضاوت میکنم... شاید اونا هم شرایطی بهتر از من نداشتند ولی اونجا بودند بخاطر مسایل مهم زندگیشون...

خدا عاقبت هممون را به خیر کنه

برچسب: نویسنده: آدرین عباسیان تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 16:39

صفحه بندی