
یه زمانی شبیه خمیردندون خالی بودم!https://mazy-maze./post/102 ولی الان فکر کنم بیشتر آدامس نعنایی وایت هستم!خوشمزه و خُنُک و ادامه دار.........شایدم بعضیا دوستم نداشته باشند + یه بارم خواستم برا یکی خیلی کلاس بذارم، براش شربت نعنا درست کردم، تا خورد چشاش از حدقه زد بیرون اینطوری گفت این چی بووووود؟؟؟ خمیردندون توش آب کردی؟++ دیشبم تا ساعت ۱ونیم باهم بودیم، گفت که خیلی پشت سرم حرف زده اند... باعث شد دیشب تا صبح نتونم بخوابم ولی آخر سر هم گفت من پایه ام، هرکی هرچی میخواد بگه...
ادامه مطلب
میدونستید فرانسوی ها، تو فرهنگشون اینطوره که همه را به اسم اول صدا میکنن؟ مثلا حتی یه وقت میری دانشگاه، استادت را به اسم کوچیک صدا میکنی اینو خیلی وقت پیش تو کتاب سفیر خوندم.حالا ما هم اینطور بودیم که پشت سر استادا که حرف میزدیم اسم کوچیک شون را و یا حتی با اضافه کردن "جون" و اینچیزها میگفتیم، ولی نه دیگه تو رو طرف! یه استادم داشتیم خیلی جوان بود، ولی بشدت جدی!اسمش رحمان بود، یه بار بچه ها دور کلمه رحمان بسم الله بالای تابلو را خط کشیده بودند، تا دید یه لحظه اومد بزنه زیرخنده ولی خیلی خودشو کن...
ادامه مطلب
دور بود و خواستنیسیب سرخی بود بر بلندترین شاخه ی درخت...بلندترین شاخه ی درخت به عشق پاکمان،سر فرود آورد !_________________________یه مـن یه تـو یه فاصلهنه نشد!یه من بی تو یه فاصلهبازم نشد!بی من یه تو یه فاصلهنــــــــــــــــه نشد !!!یه منیه توبــــــی فــــاصــــلــــهحالا شد...:-)_________________________دنیایی دارم فراتر از دنیاهای دیگر که با تمام خوب و بدش دوستش می دارم. لذت هاش پتانسیل شادی های زندگی م می شوند و تلخ کامی هاش، پختگی و ت...
ادامه مطلب
من همان روزها زمین خوردمپا شدم، باز هم زمین خوردمپا شدم، باز هم زمین خوردمپا شدم، باز هم زمین خوردمشانه ها مو به مو شمردندممو به مو رو به رو سیاه شدمچاله کندم خودم زمین بخورممن خودم چاله چاله چاه شدممن دلم بال و پر نمی خواهدخو گرفتم به خاک های سیاهمن دل چاهی ام که خشکیدهمن کجا دیدن دوباره ی ماه؟!راستش... حرف هام هذیان بودمن دعا کرده ام شبی در تب:کاش باران ببارد و این چاهماهِ خود را بغل کند هر شبرضا طبیب زادهقسمت هایی از شعر "بعد از آن روز سرد و بی پایان" بخوانید...
ادامه مطلب
چه احساسی دارد یک شکارچی آنگاه که در می یابد صیدی بیش نیست ؟! ...
ادامه مطلب
سه روز لمس زندگی سه روز دلدادگی سه روز بی قراری سه روز خودم... و او ! ** تولدم مبارک ** ...
ادامه مطلب
شب که به نیمه میرسه، نفس ها هم مد میکنند و صداها رگ می گیرند؛ درست مثل صدای تو، وقتی نیمه های شب از اونطرف خط تلفن باهام حرف می زنی و من لابلای رگ های صدات پرپر می زنم! باورم نمیشه این کسی که حالا دیگه تمام زندگی من شده ، همونیه که روز اول نزدیک بود باهاش یه دعوای حسابی راه بندازم! همونی که تو دلم "بچه پررو" صداش کرده بودم! همون که آینه ی ماشینشو روی چشمای من تنظیم کرده بود و من مجبور شده بودم تمام مسیر، خیابونو نگاه کنم! باورم نمیشه این مردی که تکیه گاهم شده و نفسم به نفسش بسته است ، همون کسیه که موقع نوشتن آدرس وبم توی گوشیش دست و پاشو گم کرده بود و گوشی ...
ادامه مطلب
خورشید می تابد اما ؛ داغی من از تابش دیگری است... تب من از حرارت بخشی دیگری است... تقصیر جناب حافظ است دیگر... اگر بدانی چه ها در گوشم زمزمه کرده تا اغفالم کند! اما از گردن غزل های حافظ که برداریم، همه اش می ماند برای چشم های تو... که حتی عینک افتابی ات هم رویشان کارساز نیست و با وجود آن نیز ؛ همچنان برقشان عالم سوز است ! تب کرده ام و تو را به بالین خواهم... ...
ادامه مطلب